X
تبلیغات
عرفان و تصوف - شریعت. طریقت. حقیقت
عشق. ایمان. معرفت.

 

                                                                  تصوير اصلي را ببينيد        

شريعت ، طريقت، حقيقت

از مسائل مورد اختلاف در اين راه يكي هم مسأله «شريعت و طريقت» است . آنچه از اهل تصوف به دست ما رسيده در اين باره يك دست و يكسان نيست . برخي از معتقدان به شريعت هستند و برخي نه . تعدادي از اهل طريق تصوفشان بر پايه و مدار شريعت استوار است و تعدادي هم اعتقادي جز اين دارند . به هر جهت اين مقوله از مسائل بحث انگيز جهان تصوف محسوب مي شود .

هجويري در كشف المحجوب مي نويسد: پس از اقامت شريعت بي وجود حقيقت محال بود و اقامت حقيقت بي حفظ شريعت محال، و مثال اين چون شخصي باشد زنده به جسم و جان، وقتي جان از وي جدا شود شخص چون مرداري باشد و جان نيز چون بادي ناپديد شود . اقرار ايماني فرد مسلمان شامل اين هر دو معناست : كلمات لا اله الا الله حقيقت اند و واژه هاي محمد رسول الله شريعت. هر كس حقيقت را منكر شود مشرك و هر كس شريعت را منكر شود رافضي است . و سخن «جامي» در انس التائبين و نفحات الانس بسي دقيق و به جاست كه گفت : بدان كه شريعت درخت است و حقيقت بار است و كار دواست : كار ظاهر است و كار باطن است . هرچه ظاهر است شريعت است و هر چه باطن است حقيقت است. ظاهر با خلق راست بايد داشت و به شريعت آبادان و باطن با حق راست بايد داشت و به حقيقت آبادان تا هر دو چنان باشد كه مي بايد . بار شريعت حقيقت است و بار حقيقت صفاوت است و بار صفاوت كرامت است و باركرامت ترك علايق است . هركه را ظاهر ‌به شريعت است  آبادان نيست باطن وي از حقيقت خبر ندارد و هر كه را حقيقت نيست او از صفاوت نيست خبر ندارد و هركه را صفاوت او از كرامت خبر ندارد و هر كه را كرامت نيست او را از ترك علايق و حلاوت مناجات اوليا خبر نيست . و اين سلسله اي است در هم آويخته .

اگر مسير سلوك يك مسلمان از روي تعاليم آيات و سيره و سنت رسول خدا به دست مي آيد بديهي است كه شريعت در گام اول قرار دارد و نسبت به طريقت مقدم تر است . چه، شريعت بسان محكم نگه داشتن خود در جايگاه مشخص هستي است. و هر كس كه نداند در كجاست و چگونه خويشتن را مي توان نگاه داشت واضح است كه در مرحله بعد حتي گامي هم نمي تواند برداشت . طريقت نيز چيزي جداي از شريعت نمي تواند بود بلكه به منزلة ادامه و دنبالة شريعت منظور مي شود . اگر طريقت را عمل و كردار تصور نماييم اين كردار بر چه پايه اي استوار شده است، آيا نه اين است كه اين كردار بر پايه اقوال ايستاده است ؟ اين اقوال در مجموع شريعت را به دست مي دهد و اين درست بسان عبارتي است كه از حضرت رسول گرامي نقل شده است كه : الشريعه اقوالي ، و الطريقه اعمالي و الحقيقه احوالي.

درست است كه شريعت مقداري خشك مي نمايد ولي اين خشكي و سختي براي برقرار داشتن قوام شخصيت ديني بسي لازم و ضروري است و آن كس كه نتواند اين خشكي شريعت را تحمل نمايد كجا توان ادارك و تحمل اعمال سخت طريقت را مي تواند داشته باشد . براي رسيدن به حقيقت ناچار بايد ازطريقت گذشت و براي دست يافتن به طريقت گريزي نيست جز تابعيت شريعت.

كلام هجويري در كشف المحجوب به نحوي گوياي حقيقت و ارتباط شريعت و حقيقت است كه گفت: شريعت بي حقيقت ريايي بود و حقيقت بي شريعت نفاقي . هجويري براي بيان بهتر و دقيقتر اين مطلب به آيه اي از قرآن استشهاد مي كند ، آنجا كه مي فرمايد: والذين جاهدوا فينا لندينهم سبلنا. كه : مجاهدت شريعت و هدايت حقيقت ، آن يكي حفظ بنده مر احكام ظاهر را بر خود و ديگر حفظ حق مر احوال باطن را بر بنده . پس شريعت از«مكائب»بود و حقيقت از «مواهب». باز به قول جامي ، شريعت چون ماه نو است . نخست شب تاريك باشد و باريك نمايد پس هر شبي كه در وي مي گردد روشنايي وي مي افزايد و نور وي زيادت مي گردد و تاريكي شب مي برد. چون ماه تمام شود بس فرقي نباشد ميان شب و روز . شريعت هم چنين باشد : نخست اندك اندك بكار مي در آيد و ظلمت و هوي و بدعت مي برد ، تا چنان شود كه حقيقت شريعت نمايد و شريعت حقيقت . شريعت ماهتاب است و حقيقت آفتاب . آفتاب كه برآيد ماهتاب را سلطانيت نباشد، اما اصل ماه به جاي است . سلطانيت آفتاب را باشد .

شريعت بسان ظاهر است و حقيقت چو نان باطن و طريقت كه ميانه اين دو است تركيبي است از ظواهر و بواطن . يعني بخشي از شريعت را در خود داراست و ميزاني از حقيقت را . نه شريعت است و نه حقيقت اما آنچه كه معلوم است در طريقت تابعيتي از شريعت پيداست و از طرفي نيز متأثر از نور حقيقت است . و اين تاثير گيري از نور حقيقت باز به خاطر قوامي است كه سالك از قوام شريعت مي گيرد و از طرفي هم شريعت را درست بسان سرچشمه آب تلقي نماييم كه از اين سرچشمه بايد نوشيد و سيراب شد و تن را شست و شو داد و آلودگيهاي ظاهر را برگرفت و هم براي رفتن اندوخته اي بايد داشت.آنگاه كه اين سيراب شدن و پاك گشتن صورت گرفت و به مقدار لازم براي سفري كه آن را در طريقت راه سلوك مي نامند آب برداشت نمود آمادگي حركت بدون درنگ و وقفه حاصل مي شود راهي كه به سر منزل حقيقت ختم مي شود . در اينجا ذكر ابيات مشهور شيخ شبستري(متوفي720هـ) در كتاب ژرف گلشن راز بسيار عالي و مهم است كه :

كسي مرد تمام اسـت كز تمامي

كـــند با خواجــگي كار غلامي

پس آنگاهي كه ببـريد او مسافت

نهد حق بر ســرش تـاج خلافت

بقا مي يابد او بعد از فنـــا بــاز

رود ز انجام ره ديگـر به آغــــاز

شريعت را شعار خويــــش سازد

طريقت را دثار خويش ســـــازد

حقيقت خود مقـــام ذات او دان

شده جامع ميان كفــــر و ايمان                                   

به اخلاق حميده گشـته موصوف

به علم و زهد و تقوا بـوده معروف

همه با او ولي او از همـــــه دور

به زير قبــه هاي ستر مـــستور

تبه گردد ســراســر مغــز بادام

گرش از پوست بخراشي گه خام

ولي چون پخته شد بي پوست نيكوست

اگر مغزش برآري به كنــي پوســــت

شريعت پوست ، مغز آمــد حقيقـــت

ميــان اين و آن باشــــد طريقــــت

خلـــل در راه ســالك نقص مغز است

چو مغزش پخته شدبي پوست نغز است

چو عارف با يقيــــــن خويش پيوست

رسيده گـــشت مغز و پوست بشكست

وجودش انــــدريـن عـــالــــم نپايد

برون رفت و دگــر هرگــــز نيــــايد

وگر با پوست يابــــد تابـــــش خـور

درين نشـاء كـــند يك دور ديگـــــر

درختــــي گــردد او از آب و از خاك

كه شاخص بگــــذرد از هفتـم افلاك

همان دانه برون آيد دگـــــر بـــــار

يكي صد گشته از تقديـــر جبـــــار

چو سير حبه بر خط شجـــــــر شد

ز نقطه خط ز خط دور دگر شــــــد

چو شد در دايره ســــالك مكــــمل

رسد هم نقطه آخـــــــر به اول

دگر باره شــــود مانند پرگــــار

بدان كاري كه اول بود بـر كـــار

چو كرد او قطع يكباره مسافـــت

نهد حق بر سرش تاج خـــلافت

تناسخ نيست اين كز روي معني

ظهوراتي است در عيـــن تجلي

در بيان شبستري آنچه اصل تلقي شده نه شريعت است و نه طريقت ، چه هيچ كدام مراد و مقصود نهايي نيست بلكه هر دو در حكم مقدمه اي هستند از براي رسيدن به حقيقت و در واقع اين دو نقش وسيله و آلت حقيقت هستند .

از نكات ديگري كه در اينجا به طور ضمني تجلي مي كند آن است كه اين هر سه، يعني شريعت ، طريقت و حقيقت به طور عجيبي در يكديگر جاي دارند و تفكيك نمودن آنها از يكديگر بس صعب و دشوار است . و در تمثيل حكم گياهي را دارد كه جسم و رنگ و بو هر سه در يك جا جمع و متمركز است و تفكيك آنها از هم كمي دشوار مي نمايد . آن كس كه مي پندارد بي شريعت مي تواند در طريقت گام بردارد بسي خام و بي دانش است و آنكس كه گمان مي كند بقاء در حد شريعت مي تواند او را به كمال برساند نيز بسي خام و بي تجربت است و عمده آن است كه حقيقت مدام در تجلي است گاه در صورت شريعت و گاه در صورت طريقت . و آن كس كه از شريعت راه به طريقت ببرد بيش از آن كه در شريعت مانده است از نور و ضياء حقيقت مي تواند بهره گيرد و به كمال راه يابد . بر خلاف گمان و تصور خامان طريق و جاهلان سلوك ، بزرگان عرفان و مشايخ تصوف در خلال اعمال و اقوالشان اشاراتي به تدوام و بقاء شريعت در حين طريقت داشته اند و اين بيانات و اين نقليات از اعمال آنان به خوبي مي نمايد كه در طريقت نيز آدمي نمي تواند براي دستيابي به حقيقت بي شريعت گام نهد .

شيخ ابو سعيد را پرسيدند كه : ما الشريعه و ما الطريقه و{ما الحقيقه}؟ فقال : الشريعه افعال في افعال و الطريقه اخلاق في اخلاق في اخلاق و الحقيقه احوال في احوال . فمن لا افعال له باالمجاهده و متابعه السنه فلا اخلاق له بالهدايه و الطريقه و من لا اخلاق له بالهدايه و الطريقه فلا احوال له بالحقيقه و الاستقامه و السياسه. دگر باره شيخ را پرسيدند از شريعت و طريقت و حقيقت . شيخ گفت : اين اسامي منازل است و اين منازل بشريت را بود . شريعت همه نفي و اثبات بود به قالب و هيكل و طريقت همه محو كلي باشد و حقيقت همه حيرت است  نصر آبادي گفته است: اصل تصوف ايستادن است به كتاب و سنت و دست بداشتن از هوا و بدعت و تعظيم و حرمت پيران و خلق را معذور داشتن و بر وردها مداومت كردن و رخصت ناجستن و تاويلها ناكردن .

از جنيد نيز اقوالي محكم در تكيه به سنت و شريعت باقي است كه در آثار متصوفه ثبت شده است، از جمله ابوعلي رودباري گويد: جنيد گفت مذهب ما بر كتاب و سنت بسته است . و نيز گفت : علم ما به حديث پيغمبر صلي الله عليه و سلم بسته است . و هم گفت : راهها همه بر خلق بسته اند مگر آن كه بر اثر رسول صلي الله عليه و سلم رود. گذشته از اينها در شروط هشت گانه طريقت وي نيز اشاراتي بر اين مساله هست كه از جمله آن وضوي دائمي و روزه با دوام است .

 

                                                              

                                

ابوسعيد نيز در سخن جامعي كه از تصوف و اصول آن دارد در بخشي مي گويد: «اما ده چيز كه بر خود فريضه دارند و در موافقت كتاب خداي تعالي و سنت مصطفي(ص) بود. ضمن تاكيد بر اينكه تصوف آن است كه بر كتاب خدا و سنت مصطفي استوار شده باشد، آنچه در كتاب خداست و در سنت مصطفي نيز بر قرار است چنين بر مي شمرد:

1-     پاك داشتن جامه و دائم با طهارت بودن.

2-     در مسجد جاي جستن .

3-     نماز به جماعت كردن در بدايت وقت .

4-     به شب نماز كردن و نماز شب به پا داشتن.

5-     در صبح به تلاوت آيات قرآن اشتغال داشتن و كم سخن گفتن،

6-     در سحر گاهان به استغفار و دعا مشغول بودن

7-     در ميان نماز شام و خفتن به ذكر مشغول بودن.

8-     با نيازمندان و ضعيفان جلوس نمودن و تلاش براي رفع مشكلات آنها داشتن

و اين همه بديهي است كه در حوزه شريعت مصطفي(ص) باقي و جاري است و نه تنها آن حضرت بدين نكات عمل مي فرمود بلكه به بپا داشتن آن نيز توصيه مي نمود.

در كلام بايزيد و در حكاياتي كه از وي آورده اند چنين مي نمايد كه وي به نحوي عجيب و عميق به شريعت نبوي تكيه داشته است و گويا عرفان او به طور كامل با اصل شريعت مصطفي چنان عجين و در هم آميخته است كه تفكيك اين دو از هم مشكل و ناشدني است . در نظر با يزيد بين شريعت و طريقت افتراق و فاصله اي نيست و اگر طريقت جاده رسيدن به كمال است اين سير و تكاپو بي مدد نور شريعت البته صعب و ناشدني است . اكتساب و دريافت دقيق شريعت مي تواند به منزله چراغي روشن در تاريكيهاي راه سلوك باشد و باعث آن است كه آدمي در مهالك بي شمار سلوك گرفتار نشود و از پا در نيايد .

بين همه اكابر صوفيه مشهور است كه گفته اند راه طريقت آفات بي شمار دارد و در مسير سلوك پرتگاههاي فراواني موجود هست و حتي اين كه در مسير سير و سلوك وجود پير و تمسك به آن را از اوجب واجبات مي شمارند درست بدين خاطر است كه سالك گرفتار اين آفات نشود و در پرتگاههاي خطرناك آن سقوط نكند . حافظ هم كه گفت :

ترك اين مرحله بي همرهي خضر ميكن

ظلماتست بترس از خطــــر گــمراهي

درست به همين مطلب اشاره دارد . پير و مرشدي كه دستگير سالك مي شود بايسته است كه جامع شريعت و طريقت باشد و در عين حال در ذات حقيقت نيز سير كند .

اين كه گفته اند هر كس كه به حقيقت راه يابد از شريعت و فرايض فارغ و رها مي شود بسياري را به وهم و خطا انداخته است . گذشته از كساني كه از معتقدان به اين نكته هستند و در ادارك آن راه به خطا برده اند كم نيستند كساني كه اين نكته را آلت دست كرده و بين خويشتن و شريعت فاصله انداخته اند و از اداي فرايض فراغت جسته اند . و خويش را به گمان دست يافتن به حقيقت جداي از شريعت تصور مي كرده اند .

آنچه ذكر آن مهم به نظر مي رسد اين است كه بدانيم سالك تا در قيد حيات دنيوي است از دنباله روي شريعت نمي تواند رويگردان باشد و اگر گفته اند هر كس كه در حقيقت به سر مي برد از شريعت مفارق مي گردد به طور اطلاق صد البته مربوط به اين عالم كه عالم محسوس و معقول است نيست و در واقع اشارت : لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع به هيچ وجه نفي ارزش و بهاي شريعت و طريقتي را كه به حقيقت ختم مي شود نمي كند . و اين از جمله مسائلي است كه كبار مشايخ عرفان به آن حكم داده اند . گذشته از بايزيد كه سلطان عارفان است و جدايي بين شريعت و طريقت نمي بيند و خود تا آخرين لحظات به سختي پايبند فرايض بود ساير اوليا نيز درست بسان او مي انديشند و حقيقت را در امتزاج شريعت و طريقت مي يابند.

شيخ ولي تراش، «نجم الدين كبري» ، در فوائح الجمال به مساله «اسقاط تكليف» پرداخته و در پاسخ به پرسش : آيا تكليف از خواص بندگان خدا اسقاط مي شود ؟ مي گويد آري اما نه به اين معني كه آن عده بندگان از انجام تكاليف محروم و معاف باشند بلكه اسقاط تكليف به اين معني است كه تكليف مأخوذ از كلفت است كه به معناي مشقت بوده باشد بنا براين آنان جوري براي خدا عبادت مي كنند كه احساس هيچ گونه كلفت و مشقتي در خود نمي نمايند بلكه از انجام عبادت لذت مي برند و از آن شادكام گرديده به طرب مي آيند چه آن كه نماز مناجات با بي نياز است .

شيخ شهيد نجم الدين كبري در اثر مذكور از قول ابو عبدالله حضرمي نقل كرده است كه مي گفت . مردم مي گويند من حلولي مذهبم و معتقدم كه تكليف از بندگان خدا برداشته شده و قائل به اسقاط تكليفم در پاسخ آنها مي گويم چگونه ممكن است حلولي مذهب باشم و حال ان كه در عالم وجود جز خدا ديگري را سرغ ندارم و چگونه قائل به اسقاط تكليفم و حال آن كه از كودكي به انجام تكاليف الهي مي پرداختم و بدانها مواظبت مي داشتم و تا اين وقت هم دست از تكليف برنداشتم . آري من مي گويم بندگان ويژه خدا در انجام تكاليف الهي احساس هيچ گونه مشقتي در خود نمي نمايند .

يحيي معاذ را گفتند كه قومي مي گويند ما به جايي رسيده ايم كه ما را نماز نبايد كرد . گفت : بگوي رسيده ايد اما به دوزخ رسيده ايد . و شيخ شهاب الدين سهروردي در عوارف المعارف آورده كه : صوفي آن است كه اومر شريعت چون نماز نافله و روزه داشتن به جان و دل قبول كند و نفس را به انواع طاعات و تعبدات مرتاض مي گرداند و دل را متخلق به اخلاق رسول عليه الصلاه و السلام مي گرداند . شيخ شهيد مجدالدين بغدادي نيز در كتاب ارزنده خود ، تحفه البرره في مسائل العشره به تفصيل از اين مقوله سخن گفته و گفتار كساني كه قائل به اسقاط تكليف هستند را بي پايه و اساس خوانده است.

مولانا جلال الدين نيز در تعليمات خود خاصه در مثنوي بارها ضمن بيان حكايت به پيوند ذاتي بين طريقت و شريعت اشاره كرده است واين دو را در واقع تفكيك ناپذير تلقي مي كند . خاصه اگر اسوه بودن پيامبر را اصل قرار دهيم و سيرت وي را بر گرفته از قرآن و سنت تلقي نماييم بديهي است كه ترك شريعت گمراهي محض است و خروج از سنت نبوي خروج از كمال حقيقي است .

گذشته از مولانا در خلال آثار شيخ اكبر ، محي الدين بن العربي(560-638هـ)          اين پيوند شريعت و طريقت را به خوبي مي توانيم ديد و اين كه بي مدد اين دو به حقيقت نمي توان نايل شد نيز بسيار قابل تامل است . آنچه ابن عربي در فصوص الحكم آورده است و هر فصلي را مربوط به يك پيامبر بزرگ الهي دانسته و رقم زده خود گواه بر اين مطلب است كه حقيقت در جايي است كه شريعت و طريقت از يكدگر فاصله نگرفته باشند . هر چند بزرگي چون شمس تبريزي ابن عربي را در انجام فرايض نااستوار مي دانست اما با آنچه از خلال انديسشه هاي شيخ اكبر به دست مي آيد به سختي مي شود چنين نظريه اي را باور كرد .

خاصيت شريعت يكي آن است كه هيچ گاه نمي گذارد سالك از اصل جدا گردد . هميشه باعث مي شود كه انسان از هويت خويش غافل و خارج نگردد. اين نيز در پيشگاه همه دانايان ثابت است كه تا آدمي تن به شريعت نسپارد در مدار عقل جزوي خود اسير و زنداني خواهد بود و اين عقل در عرصه حركات تسليم، محض نفس امَاره و تابع حكم ابليس پير است . اما آنگاه كه آدمي تن به شريعت مي شويد و خويشتن را به مدد تعاليم وحي و احكام جاودان ربوبي پاك و طاهر مي سازد در حقيقت به گونه اي با عالم بالا و با عقل كلي رابطه بر قرار مي سازد و اين سر سپردن به عقل كلي مادامي كه حضور فعال داشته باشد حافظ آدمي از سقوط در مهالك خواهد بود.

آنچه در پرتو عقل جزوي حاصل مي آيد و متوقف بر پرده حس ظاهر آدمي است و اگر شريعت را مقررات حاصله از وحي تلقي كنيم و در برابر آن سر تسليم فرود آوريم تازه گام اول ورود به طريقت را برداشته ايم. آخر مگر نه اين كه با عقل جزوي آدمي حيران و سرگشته است و نمي تواند در واديهاي ناشناخته حيات بخصوص حيات معنوي گام بزند؟ به هر جهت براي جست و جوي حقيقت چاره اي جز التزام به شريعت نيست .

گذشته از ابن عربي ، در آثار امام محمد غزالي(450-505هـ) نيز نشانه هاي خوبي از ارتباط تنگاتنگ بين طريقت و شريعت را مي توان يافت . كتاب احياء علوم الدين وي از گونه هاي بسيار عالي و نافذ از اين دست به شمار مي رود . از كسان ديگري كه از معتقدان به شريعت اند مي توان از «خواجه عبدالله انصاري» نام برد كه شديداً به رعايت شرع توجه و اهتمام داشت و نسبت به فرايض بسيار سخت گير سخت كوش بود و بدين نكته نيز شهرت زياد يافت . با اين كه وي داراي لطايف نثر و مناجاتهاي بسيار شيوا است اما به جهت تقيد شديد داشتن به شريعت چندان مورد توجه واقع نشد و قبول عام نيافت و ظاهراً زهد و تصوف وي بسيار خشك و عاري از روح بوده است .

گذشته از اين نظريات و تمايلات، اگر به قرآن نيز توجه كنيم اين انطباق شريعت و طريقت را به خوبي مي توانيم ديد مثلاً مي خوانيم : اقم الصلاه لذكري . اگر ذكر را پايه و اساس طريقت تلقي كنيم و صلاه را پايه و ستون شريعت، به خوبي مي يابيم كه صلاه بدون رسيدن به ذكر خام است و ذكر بدون صلاه نيز ناقص و نارساست .

در نگاه سلطان العارفين توجه كردن به شريعت و تكيه داشتن بر پايه هاي محكم و استوار آن كه از وحي الهي ناشي شده است به مراتب از كرامات و اظهار آن بالاتر و برتر است . كلمات خود شيخ نيز شاهد و گواهي تمام بر اين مظلب مي تواند بود كه فرمود : هرگاه آدمي را ديديد كه پايه كرامات او به حدي است كه مي تواند چهار زانو در هوا بنشيند به كرامات او مغرور نشويد و فريب او را مخوريد مگر اين كه او را در برابر اوامر و نواهي الهي و حفظ حدود و آداب شريعت آزمايش نماييد.

براي كساني كه در وادي سلوك گام برميدارند اين كلامي شيخ حجتي تمام است ، چه آدمي تا زماني كه در اوامر و نواهي الهي ناقص است و در حفظ حدود شريعت سهل انگار است و كم كوش ، هيچ گاه نمي تواند نفسي مطمئن و نفسي حق و كارآ بيابد كه دستگير سالكان طريقت باشد و باعث ارشاد و هدايت و كمال ايشان گردد .

حفظ حدود الهي و آنچه به آن شريعت اطلاق مي گردد چنان با اهميت است كه بايزيد حتي به ظرايف و دقايق آن نيز توجه و اهتمامي تام دارد به گونه ايكه حتي از كوچكترين احكام شريعت هم بي عنايت نمي گذرد . توجه وي را به نماز ، خاصه نمازهاي نافله ، جماعت و به ويژه نماز شب پيش از اين اشاره كرديم . نه تنها به نماز بلكه به احكام ديگر شريعت همچون: حج و صوم و امر به معروف و نهي از منكر و غيره نيز توجهي مخصوص داشته است . گذشته از آن به حفظ حدود و نگاه داشت حليت و حرمت نيز سعي وافر مي نمود چنانكه آورده اند: بايزيد وقتي به خانه درآمد طبقي امرود ديد گفت : كه آورده است؟ گفتند : فلان . گفت: برداريد و ببريد و بگوييد آب مردمان گيري و درختان‌ آب دهي و امرود به نزد ما فرستي؟ و نيز آورده اند كه : ابويزيد را گندم خريدند ، پرسيد كه : از كه خريديد؟ گفتند :‌از كافري ،‌گفت: بازدهيد كه اين گندم آن كسي است كه وي خدا را نمي داند . و در حكايتي كه به استقبال وليي از اوليا مي رفت ، ديد كه آب دهان بيرون ريخته و سوي قبله بود ، بايزيد را نفرت حاصل آمد و گفت اين كس كه ادبي از آداب شريعت را نمي تواند نگاه داشت آخر چگونه مي تواند وليّ حق باشد و صاحب سرّ او.

خود بايزيد با اين كه از خانه اش تا مسجد چهل گام بيش فاصله نبود هرگز در راه آب دهان نينداخت حرمت مسجد را. و نيز گفته اند كه شيخ چهل سال در مسجدي مجاور بود و جامه مسجد جدا داشتي.

اينها و دهها مورد ديگر نشان از آن دارد كه بايزيد با اين همه شهرتي كه در تندرويهاي خود دارد در عين حال پا را از حدود شريعت حتي المقدور فراتر ننهاده است و مدام دعوتي پي گير در حفظ حدود داشته است .

گذشته از حدود و فرايض كه بر گرفته از احكام نبوي است اخلاق شيخ نيز همچون رفتار و كردارش بر مدار سنت رسول قرار گرفته است . باور او چنين بود كه بايد بر اساس سنت رسول (ص) عمل كرد و در حُسن خلق و ساير اخلاقيات بدو تأسي جست . اين است كه در كلام او بارها از خوشرويي و اخلاق حسنه ياد شده است و در تعليم وي نيز گويا جزو رؤوس برنامه هاي وي قرار گرفته است . چنانكه از وي نقل است كه گفت : نزديكترين خلايق به حق آن است كه بار خلق بيش كشد و خوي خوش داشته باشد . و هم : هلاك خلق در دو چيز است : يكي خلق را حرمت ناداشتن و ديگر حق را منت ناداشتن . در اخلاق برگرفته از سنت نبوي آنچه براي شيخ گويا از اهميت وافري برخوردار بوده آن است كه «ريا» نكند و آنچه نيست نباشد و هر آنچه كه هست باشد و به واقع بين «بود و نمود» او تناسبي تام برقرار باشد و از اين خاطر است كه گفت : يا چنان نماي كه باشي يا چنان باش كه نمايي.

حركت بر مدار شريعت تقريبا همه تعليم اوست و اين حقيقت از كلام او پيداست كه گفت : هر كه قرآن بخواند و به جنازه مسلمان حاضر نشود و به عيادت بيماران نرود و يتيمان را نپرسد و دعوي اين حديث كند بدانيد كه مدعي است . بديهي است كه همه اين نكات برگرفته از سنت نيكوي حضرت رسول است واصل اين سنت بر پايه هاي قران استوار است . بايزيد نيز با تبعيت از اين سننن به راستي همواره آن بود كه مي نمود و هر چه كه مي نمود آن بود . و كسي خلاف اين را گزارش نكرده است .

اين همه با وراثت برمبناي درك صحيح نبوت و رسالت است و عنايت تام شيخ به اصل نبوت و يقين داشتن با تعاليم ايشان سبب اين حرمت داشت شريعت شده است . به ويژه باوري كه نسبت به حضرت ختمي مرتبت داشت . او نيز حقيقت محمديه را ساري و جاري در همه از منه مي يافت و از اين رو همه را چه به جبر و چه به اختيار و چه به ظاهر و يا باطن تابع و طفيل آن يگانه بي مانند مي دانست . حقيقت محمديه مظهري است از مفهوم انسان كامل كه به آن عقل كل و عقل اول نيز اطلاق مي شود . ولي حق نيز تعبير ديگري از ان حقيقت است . اين ولي حق كه باطن بين است و صاحب ولايت در تكوين به منزله جان عالم و به مثابه ملكوت آن نيز محسوب است . حقيقت محمديه به منزله جامع مراتب جميع انبياء و كمال مرتبه تمام آنها محسوب است با اين كه از لحاظ وجودي مقدم به همه انبياست اما از لحاظ حضور جسماني آخر آنها محسوب  مي شود.

بيان لولاك لما خلقت الافلاك نشان از آن دارد كه وجود محمد(ص) نه تنها غايت وجود عالم بلكه در حكم روح و حيات آن نيز هست . محمد جان جهان است . زبدة وجود است رحمه للعالمين است به خاطر اوست كه امتش امت مرحومه و امت مهديه شده اند . و انسان كاملي كه نمايي از آن حقيقت است كسي است كه در شريعت و طريقت و حقيقت تمام و كامل باشد انسان را شيخ و پيشوا و هادي و مهدي و هم دانا و هم بالغ و كامل و مكمل گويند و به تعبيري خليفه و قطب و صاحب زمان نيز مي گويند.

در كلام بايزيد ارادتي تام نسبت به نبوت و به ويژه حضرت ختمي مرتبت هست كه كمتر كسي آن فهم و ارادت را داشته است . تعبيري كه در زبان او نسبت به نبوت آمده مفهومي خاص و والا از اين مقوله را به دست مي دهد. و چنان مي نماياند كه اين مقام خاصان از بندگان را شدني است و شان والاي آن تا جايي است كه حتي خواص نيز گاه نسبت به درك كنه و جود نبوت قاصر مي مانند چنانكه از ابويزيد پرسيدند چه گويي اندر حال انبيا؟گفت هيهات ما را اندر ايشان هيچ تصرف نيست هرچه اندر ايشان صورت كنيم آن همه ما باشيم و حق تعالي اثبات و نفي ايشان اندر درجتي نهاده است كه ديده خلق بدان نرسد . بايزيد با همه اهميتي كه به اصل نبوت و سلسله انبياقائل است در عين حال عنايت خاصي چنانكه گفتيم به حضرت ختمي مرتبت دارد و شان او را به مراتب برتر و بالاتر از ساير انبياي الهي مي داند . بدين خاطر گفت : آنچه از براي انبياء عليهم السلام به حاصل آمد همچو قطره اي بود كه از خيك عسلي تراويده باشد ، آن قطره بهرة همه اولياست و آنچه در ظرف باقي است بهرة پيامبر ماست . سخن ديگري از وي درباره حضرتش نقل است كه : معرفت خلق و علم ايشان به مصطفي(ص) همچنان است چون نمي كه به سر خيكي بسته پديد آيد ، يعني هيچ خلق به سر مصطفي مطلع نگردند و به مال وي را نشناسند . و سخن ديگر در شان آن حضرت از او نقل شده كه گفت : اگر خلق را پديد آيد از رسول(ص) ذره اي آنچه زير عرش است مر او را نايستد . و اين ارادت تا جايي است كه خود با يزيد معترف و معتقد است كه مقام سلطان العارفيني خود را مديون ادبي است كه نسبت به حضرت مصطفي (ص)ابراز داشته است . بديهي است با چنان ارادتي كه شيخ نسبت به كلام وحي و سنت نبوي و به ويژه بر شخص رسول خدا(ص) دارد بازتابش تابعيت سنت باشد سنتي كه در شريعت خلاصه مي شود و هم اين كه طريقتي مبتني بر شريعت و وابسته به او نه مخالف و نقيض . كه گويا در با يزيد شريعت و طريقت چنان جمع شده تا وي را به حقيقت رهنمون باشد .

 آنچه شريعت بر سالك فرض مي كند از ابتدا تا انتها چيزي جز «بندگي» نيست . و بندگي آن است كه آدمي براي خويش شأني نشناسد و به آساني خود را در اختيار ولي نعمت راستين خود قرار دهد . آدمي كه به حكم و لطف خداوند پديد آمده و به حكمت و قدرت او پروده شده و به لطف و عنايت او رزق دريافت كرده است بديهي است كه ولي نعمتي غير از او ندارد . لذا كرنش و بندگي كردن در برابر او كمترين كاري است كه هر كسي مي تواند به انجام رساند . و نماز و ساير طاعات و عبادات از جمله اين امور است تا حكم بنده و مولا ثابت و معلوم گردد و در اين بين نماز از ويژگي بيشتري برخوردار است . اين ويژگي سبب شده تا نماز را در روايات ستون دين تلقي كنند و معراج مومنش بدانند. و در كلام وحي آن را سبب پاكي و دوري از فحشا و منكر و هم سبب قوام و پيدايي ذكر معرفي كنند .

در باب نماز شيخ نيز سخنان فراواني ذكر شده كه نشان بندگي و باور داشت و حرمت نهادن به شريعت پاك نبوي است . صرف نظر از ساير اقوال و آنچه پيرامون او گفته اند بيشتر به اقوال خود شيخ نظر خواهيم داشت تا بيابيم كه آن بزرگ در اين باره چه انديشه داشته است .

از نكات برجسته در نماز شيخ ، نگاه او به نتيجه آن است . وي بر اين باور است كه اگر نمازي مقبول افتد از سر كرم و فضل الهي است نه به خاطر آن كسي كه نماز گزارده است . چه ، نمازي كه در آن حضور قلب نباشد و آدمي در اوج تمركز قرار نگيرد چه تاثيري مي تواند داشته باشد و چگونه مي تواند بي حضور داشتن مقبول افتد و به قربت برساند . از اين روست كه گفت : از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي شكم نيافتم ، آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من .

اگر كسي بر اين باور باشد كه نمازي كه لايق و شايسته است به جاي آورده تن به داعية بزرگي داده است چه از همه مهمتر در اين پندار نشناختن خداوند و ديگر قائل شدن شان براي خود است و اين با اصل دين و نماز سازگار نيست . اقرار عجيب سلطان العارفين بسي حائز اهميت است كه خويش را از انجام اين مهم تهي و عاري مي يابد كه در همه عمر خويش مي بايدم كه يك نماز كنم كه حضرت او را بشايد و نكردم. اين اعتراف زيبا نه تنها از ارزش بايزيد نمي كاهد بلكه نشانگر فزوني معرفت و وقوفي است كه او نسبت به حضرت حق دارد . و بيان ديگر وي در باب نماز ان است كه :

شبي از نماز خفتن تا صبح چهارصد ركعت نماز گزاردم هر باري كه فارغ شدمي گفتمي به از اين مي بايد . نزديك بود كه صبح بدمد و برنياوردم و گفتم:                الهي !من جهد كردم كه درخور تو بود اما نبود ، در خور با يزيد است ، اكنون تو را بي نمازان بسيارند بايزيد را يكي از ايشان گير! سخن ديگر شيخ نمايانگر بها دادن بيش از حد وي به نماز است و به اين كه نمازي كه فراخور آن حضرت باشد به انجام نرسانده است . سالهاست كه تا نماز مي كنم و اعتقادم در نفس خود به هر نماز آن بوده است كه گبرم و زنار بخواهم بريد.

در تقيد وي در حدود و «شريعت» همين بس كه در طول عمر خويش جز به مسجد و رباط تكيه نكرد و مدام بر اين باور بود كه حق تعالي از ذره باز خواهد پرسيد و اين از ذره بيش است . اين سخن وي نيز درباره نماز بسيار تأمل برانگيز و پيام رسان است كه: يك بار كسي را در مسجدي ديد كه گويا به فخر ، نه به بندگي نماز مي كرد. گفت : اگر مي پنداري كه نماز سبب رسيدن است به خداي تعالي غلط مي كني كه همه پنداشت است نه مواصلت . اگر نماز نكني كافر باشي و اگر ذره اي به چشم اعتماد در وي بنگري مشرك باشي . كلام ديگري از خود شيخ در اين باره وجود دارد كه نه تنها اشاره به كثرت رفتن به مسجد را منظور مي كند بلكه اعتقاد وي به تكيه گاه بودن مسجد براي حفظ ايمان را مي رساند كه گفت: چون به مسجدي شوم بميان خويش زناري مي بينم كه ترسم كه مرا به كليسا برد تا آنگاه كه در مسجد روم و هر روز پنج بار همچنين باشم .

 

                                                           

 

نوشته شده توسط شمس در ساعت 10:13 بعد از ظهر | لینک  |