آثار شیخ نجم الدین کبری
آثار مکتوب حضرت پیر ولی تراش
شیخ نجم الدّین کبری
در بین اهل تصوّف و عرفان با توجّه به اینکه برخی علم را حجاب میشمردهاند و از ظواهر علوم و علوم ظاهری هم پرهیز میکردهاند و هم پرهیز میدادهاند خود سبب بوده تا از ثبت و نگارش برحذر باشند. لذا در بین اهل عرفان آنان که توفیق قلم زدن و ثبت مقولات عرفانی داشته باشند بسیار نیستند. امّا بـا ایـنکـه کمترین ایشان دست به تألیف و نوشتن زدهاند در عین حال آثار بسیار ژرفی را در این باره از خود به یادگار گذاشتهاند.
خوشبختانه در طریقت کبرویه این توفیق بوده که مشایخ آنکه به راستی اعجوبههای طریقت و شریعت، و علم و عرفان زمـان خود بودهاند دست به تألیف آثار ژرف عرفانی بزنند و از خود نوشتههای نیک دراینباره به جای گذارند. نجم کبری و شاگردان وی به استناد آثار تاریخی و نوشتههای خود ایشان همه اهل قلم بوده و آثاری ارزنده برای ادامهی سلسله و هم برای همهی طالبان علم و معرفت به جای گذاشتهاند. غیر از نجم کبری که خود آثاری مفید و بنیادین در طریقت و برای سالکان طریق الیالله نوشته و به عالم عرفان تحویل داده است، سایر ارادتمندان او همچون سعدالدّین حموی، مجدالدّین بغدادی، نجمالدّین رازی، شیخ سیفالدّین باخرزی، باباکمال جندی، شهابالدّین ابوحفص سهروردی، شیخ جمالالدّین گیلی و عطّار نیشابوری، عبدالرّحمن اسفراینی، علاءالدّولهی سمنانی، امیرعلی همدانی، امیر سیّد محمّد نوربخش و دیگران همگی اهـل نگارش بودهاند و از این بابت طریقت کبرویه جزو غنیترین سلاسل تصوّف از لحاظ ثبت آثار و درج معانی و هم از لحاظ خدمت به فرهنگ اسلام و ایران و هم ترویج افکار والای شیعه و معرّفی مبانی ارزشی آن به حساب میآید.
نجمالدّین کبری در کنار تعلیم و تربیت سالکان و مریدان به امر نگارش نیز اهتمام تمام داشته است. برخی از این نوشتهها به تقاضای مریدان و افراد طالب معرفت صورت گرفته و برخی نیز جزو آثاری است که شیخ شخصاً به نگارش آنها دست یازیده. تعداد این آثار آنچنان که از نقلیّات گوناگون برمیآید بسیار بوده که بخشی از آنها خوشبختانـه هنـوز موجـود است و در کتابـخانههای معتـبر جهان نگهداری میشود. در عینحال آثار دیگری از شیخ هست که اکنون جز نامی بیش از آنها باقی نیست.
نوشتهها و آثار نجمالدّین چنانکه گفتیم بسیار بوده و البتّه تنوّع موضوع هم داشته یعنی همگی از نوع نگارشهای صوفیانه نبوده است، از جمله بنا به روایت سبکی، وی دارای تفسیری از قرآن بوده که ظاهراً تعداد مجلدّات آن به دوازده میرسیده و گویا نام این تفسیر عینالحیاۀ بوده که بعدها به واسطهی یکی از مشایخ کبروی کامل و تمام شده است. در این باره ابتدا نجمرازی ملقّب به دایه و سپس شیخ علاءالدّولهی سمنانی نسبت به این امر اقدام کردهاند.
در باب تصوّف آثار شیخ حجم زیادی دارد، از همه مهمتر کتاب معروف اوست با نام فوائح الجمال و فواتح الجلال که نحوهی آداب سلوک و طریقت باطنی است که سالک از ابتدا تا انتها را با نظارت شیخ کامل به پایان میبرد. این رساله از بابت تعلیمی که به مریدان میدهد بسیار حائز اهمیّت است و در حقیقت آنان که مایل باشند طریقت کبرویه را بشناسند بدون مطالعهی این کتاب شناختشان ناقص و ابتر خواهد بود. این اثر از این بابت نیز بسیار حائز اهمیّت است که تجربیّات شخصی و بصیرت باطنی شیخ کبری به قلم خود او ثبت شده است و همینطور خلوتهایی که نشسته و تأثیراتی که از آن اربعینات حاصل آمده همه را ثبت کرده و بیشتر در حکم وقایع الخلوۀ نیز به حساب میآید. مطالعهی این اثر نه تنها به شناخت تعالیم مکتب کبرویه بلکه به شناخت مستقیم و بیواسطهی حالات و زندگانی سلوکانهی خود مؤلّف نیز کمک میکند. در واقـع بسیـاری از انـدیشههای عرفانی شیخ کبری از جهت فلسفههای خلوت و نتایج رنگ و نور او در همین رساله جمع شده است.
نجمالدّین آنگونه که گفتهاند و از گزارش چندی از آثار پیداست، رسالهای هم دربارهی چلّهنشینی داشته به نام رسالۀ فی الخلوۀ که نسخههایی از آن هم اکنون در ترکیه در مجموعهی شهید علی پاشا و مرادملا موجود است. کتاب اوراد الاحباب نیز به عنوان یکی از آثار مشهور کبرویه به وجود این اثر اشارتـی دارد که اصـل آنرا اثبات میکند.
رسالهی دیگر شیخ به نام رسالۀ الی الهایم الخائف من لومۀ اللائم که در حقیقت این نیز در حول و حوش چلّهنشینی و خـلوتگزینی دورمیزند و شرایط خلوت را برای رسیدن به کمال نقد و نقل میکند. اینگونه نگارش که در سلسلهی کبرویّه بدان بسیار بها میدادند فراوان است، مشابه این رساله و رسالۀ فی الخلوۀ نجـمالدّین در خـلال نوشتههای بهاءولد و سیفالدّین باخرزی نیز یافت میشود. این رساله به واقع دستور سعادت است برای مریدی که میخواهد به کمال برسد، لذا آداب و نحوهی خالص شدن و از دام نفس و شیطان بیرون آمدن را به سالک میآموزد و هم به او یاد میدهد که در این موارد فقط به خدا توجّه کند نه به خلق و از ملامت مردم و نیش و کنایههای ایشان غمی به دل راه ندهد.
اثر دیگر شیخ رسالهی ده شرط است که با نام رسالۀ السّائر الحائر الی السّاتر الواجد الماجد موجود است و این رساله در حقیقت خلاصه و برگردان رسالهی پیشین است که به زبان عربی بوده، از آنجا که زبان عربی را همه کس نمیدانستند به سفارش آنان که پارسیزبان بوده و طالب مطالعه و فهم این نوشتار نیز بودند کتاب به پارسی برگردانده شد.
اثر دیگر نجمالدّین الاصول العشره است که به نام رسالۀ فی اقرب الطرق شهرت دارد. و در حقیقت نام آن با شرح: رسالۀ فی بیان اقرب الطرق الی الله است که به واسطهی یکی از خلفای بزرگ نجمالدّین، جناب میرسیّد علی همدانی با نام ده قاعده به فارسی برگردان شده است. شیخ کبری در این نوشتار آنچه را که لازمهی سلوک سالک است یک به یک برشمرده و از هر موضوعی به خوبی سخن گفته است که عموماً شامل توبه، زهد، قناعت و عزلت، ملازمت، ذکر و توجّه به حضرت متعال و نیـز مباحثـی چـون صـبر و رضا و مراقـبه میشود.
از دیگر آثار ارزشمند شیخ رسالهای است به زبان پارسی و بسیار مختصر با نام آداب السّلوک که برخی محقّقان چون مرحوم دکترعبدالحسین زرّینکوب انتساب آنرا به شیخ مورد تـردیـد قرار دادهاند، امّا با این حال از این رساله به حجّت یاد کرده و در جایی بر علیه خود شیخ و در نفی ارادت بهاء ولد به او استفاده کرده است.
با اینکه این رساله معلوم نیست به چه دلیلی مورد انکار استاد زرّینکوب است و در عینحال با وجود انکار چرا از آن به عنوان سندی برعلیه خود شیخ استفاده کرده برای راقم این سطور به راستی ناشناخته است و قهراً او نیز اشراف و اطّلاع زیادی از این بابت نداشته و به حدس و گمان چیزی را گفته و نوشته است، در کتاب نجم کبری و همین طور کتاب علاء الدّوله سمنانی به دقّت و با تفصیل در این مورد و دیگر موارد چالشی را با او بر اساس اسناد و مدارک داشتهایم و رجوع خوانندهی محقّق به آن دو کتاب میتواند راهنمایی مفید و سودمند باشد. و این در حالی است که بعد از زمان شیخ لااقل در اوراد الأحباب ابوالمفاخر و نیز در رسالههای شاه داعی شیرازی از قرن نهم به این رساله و انتساب مستقیم آن به نجمالدّین کبری اشاره شده است. و چرا انتساب آنرا باید از جناب نجم انکار کرد معلوم نیست و این نیز در حالی است که از این دست رسالات بین مشایخ طریق مرسوم است و هر شیخ کاملی در زمان خود یا این اصول را که از جملهی آداب است به کتابت یا به شفاهی متذکّر مریدان خود میشده است، حالا چرا باید این تصوّر را داشت که شیخ چنین رسالهای نداشته و یا این رساله که با تعالیم او نیز سازگار و نزدیک است را نسبت به او انکار کنیم.
رسالهی دیگری که به شیخ کبری منسوب است یکی هـم رسالهی چهار ارکان است و دیگر رسالهی نصیحۀالخواص که برای شناخت نجم کبری و آنچه که از طریقت بدو نسبت دارد بسیار مهم است.
رسالهی دیگری که به شیخ منسوب است آداب الصوفیه یا آداب المریدین است که آدابی چند از طریقت کبرویه را برای سالکان تبیین میکند که توجّه و اهتمام به آنها بسیار کارساز است.
غیر از آثار مکتوب با توجّه به سلوکی که شیخ داشته و از سماع نیز بهرهها گرفته یکی هم ذوق سرشار اوست در باب سرودن شعر و هم داشتن چندین رباعی که برتلس تعدادی از رباعیات منسوب به او را در یک مجموعهی گزارشی آکادمی علوم روسیه منتشر کرده است با شمارهی 1924 و ترجمهی فارسی آن نیز خوشبختانه در مجلّهی یادگار سال چهارم درج شده است.
چنانکه پیش از این نیز اشارت کردیم نجم کبری گذشته از نثرنویسی در علوم و فنون مختلف ادبی و عرفانی و اسلامی در ذوقیّات و شعر نیز دستی داشته است، آنچه که از او به جای مانده چندین رباعی است که در برخی آثار بدو منسوب است، محقّق برجستهی روس یوگنی ادواردویچ برتلس این رباعیات را از چند مأخذ جمع کرده و در کتاب ارزشمند خود به نام تصوّف و ادبیّات تصوّف در بخشی جدا ثبت کرده است. این رباعیات از ریاض العارفین، هفت اقلیم، آتشکده، مجالس العشاق، تاریخ گزیده، تذکرۀ الشّعرا، منتخب مرصاد العباد و خرابات ضیاء به دست آمده است که برتلس در تعیین رباعیات به علائم اختصاری اشاره کرده است. برتلس در اثر خود جمعاً به 25 رباعی اشاره کرده است، ما نیز در کتابهای نجم کبری(انتشارات طرح نو) و نجم الدّین کبری پیر ولی تراش(انتشارات نجم کبری) آن رباعیات را تماماً نقل کردهایم. بخشی از این رباعیات بیست و پنجگانه بدین شرح است:
1-
|
چون نیست زهرچه نیست جز باد به دست |
2ـ
|
عقل از ره تو حدیث و افسانه برد |
3 ـ
|
حاشا که دلم از تو جدا خواهد شد |
4 ـ
|
در راه طلب رسیدهای میباید |
5 ـ
|
دیویست درون من که پنهانی نیست |
6 ـ
|
زنهار مزن تو طعنه بر درویشان |
7 ـ
|
ای روی تو ماه عالمآرای همه |
فوائح الجمال و فواتح الجلال
از جمله آثار مکتوب حضرت نجمالدّین کبری یکی رسالهی فوائح الجمال و فواتح الجلال است، رسالهای که بیشترینهی سخنان شیخ در آن درج شده است، ضمن اینکه گاهی از احوالات باطنی خود نکاتی را ثبت کرده در عینحال نوع افکار عرفانی و آداب سلوک او نیز در این رساله به خوبی بیان شده است. این رساله هم چون دیگر رسالات شیخ به عربی است و خوشبختانه به اهتمام جناب مشتاقعلی و با ترجمهی جناب محمّدباقر ساعدی خراسانی به زبان پارسی برگردان شده و سبب حظّ و بهرهی پارسی زبانان گشته است.
در انتهای این اثر بسیار ارزنده سبـب نـامگذاری آنرا درج فرمودهاند که: «این رساله با مطالب عالیهای که با قلم عشق و شور و ذوق و محبّت و اشتیاق و وجد و مکاشفه و مناجات و نجات نگاشته شده به نام فوائح الجمال و فواتح الجلال که بـوهای خـوش آن از گلهای بس خوشبوی لطف حقتعالی معطّر گشته و درهای عظمت و جلال او را بر روی خود گشاده نامیدم تا یادآور آنهایی باشد که چشم دل از اغیار پوشیده و تنها به حضرت او نگران گردیده و راه بینایی اخلاصگرایی باشد که در راه حق با قدم اخلاصمندی درآمدهاند و از خدا میخواهم تا بخشش خودش را شامل حال من گرداند و عافیت دنیا و آخرت را نصیب من سازد و از کردههای من درگذرد و رحمت عامهی خویش را شامل حال همهی پیروان محمّد(ص) قرار دهد و به همهی آنها که شهادت به یکتایی خدا و نبوّت محمّد مصطفی داده و شامل هدایت را از جهت همگان فراهم آوردهاند از عنایت ویژهی خود دریغ نفرماید که بسیار بخشنده و منّتدار و نیکو رفتار و با عطوفت است، ستایش برای خدا و درود بربندگان برگزیدهی او.»
این رساله که یکی از مهمترین آثار قلمی نجمکبری است برای طریقت کبرویه و مشایخ و خلفای پس از او بسیار مهمّ و تأثیرگذار بوده است. ضمن اینکه در این اثر گهگاه با برخی از حالات باطنی نجم آشنا میشویم در عین حال جهانبینی عرفانی و تجربههای شخصی او نیز در این اثر به خوبی پیداست.
فوائح الجمال به سال 1957 میلادی به واسطهی پروفسور فریتز مایر، شرقشناس برجستهی آلمانی و با ترجمهی محققانهی او منتشر شد که نسخهای از آن در کتابخانهی مجلس موجود است. این مقدّمه برای کسانی که اهل تحقیق بیشتر باشند البتّه کارآ و مفید خواهد بود.
عمدهترین نظریّات عرفانی نجم کبری در این کتاب ارزشمند جمع شده است. رنگها و انوار که جزو عمدهترین فلسفههای عرفانی و به خصوص تجربههای شخصی او است در این رساله درج شده است. پس از او شاید بهترین کسی از خلفای او که به این مطلب پرداخته و اهتمام بسیار به خرج داده جناب شیخ علاءالدّولهی سمنانی است. هرچند که سایر جانشینان نجم نیز به این مقوله توجّه و اهتمام داشتهاند و هریک به نوعی از انوار و الوان گوناگون سخن گفتهاند.
رنگ و نور جزو عمدهترین مسائل در طریقـت کبـرویه است و آنکس که در پی شناختن این سلسله و این طریقت است البتّه بدون شناختن و بدون فهم دقیق رنگها و انوار به جایی نمیرسد، هرچند که فهم آنها و شناخت مجرّدِ آن کاری از پیش نمیبرد، چرا که این رنگها و انوار را باید در طول ریاضت و چلّه و ذکر به تجربت حاصل کرد و به جان احساس نمود.
شیخ کبری در این باره مینویسد: «پیش از این گفته شد در راه مجاهده دست وجود و نفس و شیطان را از هر جهت از دامن خود کوتاه سازد. اکنون باید فهمید در صراط مشاهده وجود و نفس و شیطان چگونه تفاوتی با یکدیگر دارند؟
اینک مـیگوییم وجود در درجهی اوّل همان ظلمـت و تیـرگی بینهایتی است که سالک را به خود جلب میکند و آنگاه که اندکی صفـا و روشنـی در آن به وجـود بیایـد بـه شکل ابـر تیرهای مجسّم میگردد، و هرگاه وجود با چنان وضعی که دارد در دست تسلّط شیطان درآید به رنگ قرمز ظاهر میشود و از آن پس که رو به اصلاح گذارد و حظوظ نفسانی را از خود دور بسازد و حقوقی که لازمهی اوست در خویشتن برقرار دارد صفا و پاکی ویژهای پیدا کرده و چون ابری سپید میگردد. و نفس آدمی به مجرّدی که ظهور نماید به رنگ آسمان که رنگ کبودی است ملوّن میگردد و مانند آبی که از چشمهسار میجوشد به جوشش درآید و در این موقع اگر در دست تسلّط شیطان قرار بگیرد چنان ماند که چشمهای تیره و یا آتش برافروختهای باشد و جوشش آنها در این هنگام رو به کاستی گذارد زیرا خیری در وجود شیطان نیست تا اجازه دهد که چشمهی نفس به جوشش درآید. از طرف دیگر نفس است که بر وجود فیضان دارد و از ناحیهی آن تربیت پیدا میکند، اینک هرگاه نفس آدمی جامهی صفا و تزکیه براندام خود راست آورد چشمهی خیر را برای وجود روان میسازد و آثار خیر از او به ظهور میرسد و اگر در شرارت را به روی آن بگشاید جز گیاه شرارت در سرزمین آن نمیروید.»
آنچه که در طریقت کبرویه اهمیّت ویژهای دارد تربیت و مجاهدهای است که با ریاضت و آنهم در خلوت صورت میپذیرد منتها این خلوت باید به امر شیخ و تحت مراقبت کامل او باشد و نه به خودی خود که به میل و هوای خود به خلوت رفتن صد البتّه که حاصل بایستهای ندارد. در پرتو این خلوتنشینی است که اگر با نظارت شیخ و با شرایط کامل خلوت نشینی صورت گیرد شخص خلوتنشین که سالک راه الیالله است به طور روشن رنگها و انواری را مشاهده میکند و به تناسب حالات روحی و درجات معنوی خود به یکی از این رنگها نزدیک میشود، البته بدیهی است که این رنگها که به مشاهدهی سالک میآید با رشد معنوی سالک و ارتقای باطنی او تغییر کرده و به رنگها و نورهای دیگری تبدیل میشود.
نجمالدّین دربارهی رنگها و نشانهها مینویسد: «و هرگاه در برابر خود فضای بینهایت و سرزمین فراخی را مشاهده کردی و هوای صاف و با طراوتی را بر فراز آن دیدی و تا جایی که امکان دید برای تو میسّر است رنگهای مختلفی را از قبیل سبز و قرمز و زرد و کبود دیدار نمودی باید بدانی که گذرگاه تو از آن هوا و برخورد تو با آن رنگها حاکی از رنگهای احوال است. بدین توضیح که رنگ سبز نشانی از حیات دل است و رنگ آتش در صورتی که بیرون از کدورت بود و صاف و پاک باشد نشانی از حیات همّت است و همّت همان قدرت است و اگر در آن حال رنگ کدری را به مشاهدهی خود درآوردی باید بدانی که آن رنگ نشانی از آتش شدّت و ناراحتی است و دلیل برآن است که سالک سایر بر اثر مجاهدهی با نفس و شیطان به رنج و زحمت گرفتار شده است و رنگ کبود رنگ حیات نفس و رنگ زرد نشانی از ضعف و ناتوانی است.»
باری آنچه گفته شد معانی و حقایقی هستند که با زبان ذوق و مشاهده با مشاهده کننده سخن میگویند و به راستی دو شاهد عادلند که از وجود حقایقی به راستی و درست گواهی میدهند زیرا چشش تو در آن چیزی است که با دیدهی بصیرت مشاهده مینمایی و نتیجـهی بینایی تو در آن چیزی است که با کام ذوق آنرا میچشی اینک آنگاه که به مشاهدهی نور سبز نایل آیی آرامشی در دل و شرح صدری در سینه و شادابی در باطن و لذّتی در روح و بینایی در چشم احساس خواهی کرد و همگی آنها صفات حیاتند که سالک در مسیر سلوک خویش به دست میآورد.
هرگاه اتّحادی در رنگها مشاهده شود دلیل بر آن است که حال سالک رو به استقامت و جمعیّت گذارده و هرگاه رنگها اجتماع کرده و در یک حال اختلاطی برای آنها دست داده است این حال حال تلوین است و اینک هرگاه رنگ سبز استمرار و استقامت داشته باشد دلیل بر تمکین خواهد بود و رنگ سبز آخرین رنگی است که باقی میماند و از برکت همین رنگ است که ترقّیها برای سالک به وجود میآید و برقهای درخشان باطنی جهان باطن او را منوّر میسازد. در عین حال رنگ سبز هم بیرون از صفا و کدورت نبوده چنانکه هرگاه تیرگیهایی بر وجود عاریتی چیره شد کدورت آن ظاهر خواهد شد.
به زعم نجمالدّین اوّلین نوری که به هنگام تجلّی برای سالکِ سایر رخ مینماید و درخشیدن میگیرد«نور عزّت» است. این انوار از بالای سر سالک شروع به درخشیدن میکند و از آنجا که این اوّلین تجلّی نورانی سالک است سالک را به تحیّر میبرد و متزلزل و وحشتزده میسازد، نتیجهی آن نیز به خوبی پیداست حالتی چون قبض بر سالک مستولی میشود و از انبساطش کاسته میگردد و در بیشتر مواقع در چنین حالتی به واسطهی وزن تجربه و شدّت حادثه، خاشعانه سر به سجده میگذارد. این عمل باعث میشود که از چاه نفس بیرون بیاید و از ظلمتی که شیطان و نفس برای او تدارک دیدهاند خارج شود. این حال گاه با امدادهایی از سوی ملائکه نیز همراه است چه، سالکی که به این حدّ از تجلّی راه یافته است و انوار عزّت را به تجربـه نشستـه میتواند با ملائکهای که وجودشان نورانی است مرتبط باشد و از وجودشان حظّ و بهرهی لازم را بگیرد.
همچنان که ظهور نور برای سالک نوپا به آسانی به دسـت نـمیآید تجلّی رنگ نیز به سختی به سالک روی مینماید. رنگ حیات و رنگ عقل که رنگهایی شفّافند در پرتو مجاهده و ریاضت پیروزمندانهی سالک به دست میآید و البتّه حصول آن شدنی است امّا نگهداری آن به مراتب سختتر از پدیداری آن است. ظهور این رنگها با تحقّق عینی صدق و اخلاص صورت میگیرد. این رنگها سبب سنگینی و وقار در سالک شده و او را متین و محکم میکند. در این حال که سالک به استقامت رسیده باشد به قول نجمالدّین کبری در طول مدّت اخلاص و ظهور رنگ عقل و حیات عقل کبیر به گونهی رنگ بزرگ سرخ رخ مینماید به گونهای که نوری سرخ بر روی لوحی سیاه نقش بسته شده باشد. این عقل کبیر که بدین رنگ حاصل میشود به واسطهی سنگینی و وزنی که دارد سبب میشود که سالک به ضعف بگراید و در خود تزلزلی احساس کند و از لحاظ خاطر متغیّر و متشتّت باشد. این نیز از بدیهیّات است که هرگاه ناتوانی قدرتِ فوق توان خود را به تجربه و نظاره بنشیند با این سختی و دگرگونی مواجه شود.
این انوار گاه در حال صعودند و گاه در حال نزول، به واسطهی اینکه برخی از قلب متصاعد میشوند و برخی از عرش، آنچه که عرشی است سیر نزولی و آنچه که قلبی است سیر عروجی دارد. و این دو البتّه گاه موانعی هم دارند و عمدهترین مانع و حجاب ارتباط ایندو وجود آدمی است که تا این وجود برنخیزد تماس عرش و قلب ناممکن است. لذا شیخ میفرماید: انوار مختلفند چنانکه پارهای از آنها در حال صعود و برخی در حال نزولند. بنابراین انوار صاعده انوار قلبیهاند وانوار نازله انوار عرشیهاند و چنانکه میدانیم وجود، حجاب میان عرش و قلب است و هرگاه پردهی وجود دریده شده و از پای درآید و دری از دل به عرش الهی باز شود جنس به سوی جنس تمایل پیدا میکند و نور به سوی نور متصاعد و یا تنازل نماید و نورٌ علی نور مصداق پیدا مـیکند.»
رسالهی آداب الصّوفیه
از جمله رسالههای مشهور جناب نجمالدّین کبری یکی هم رسالهی مختصر ولی مفید آداب الصّوفیه است که به نام آداب المریدین هم شهرت دارد. این رساله که جهت آداب و مقرّرات سالکان و به ویژه اهل تصوّف و طریق الی الله است رسالهای است نغز و راهگشا. این رساله در طریقت کبرویه دارای اهمیّت خاصی است و از آنجا که حفظ آداب اساس طریقت است بدون فهم آداب سالک از راه باز میماند و از کمال خارج میگردد. این است که مشایخ عظام هریک به نوعی دراویش و سالکان راه را به آدابی فـراخور شأن ایشـان فرا میخواننـد و طیّ مراقبـتهای ویـژه این آداب را بـه ایشـان تعلیـم میدهند.
این آداب پیش از نجمالدّین کبری به واسطهی شیوخ سلسلهی کمیلیه که کبرویه به منزلهی ادامهای از آن محسوب میشود ثبت شده بود. غیر از این سلسله، سایر سلاسل معروف و مشایخ نامی نیز نسبت به این امر بهایی فزون از حدّ میدادهاند تا جـایی کـه بیآداب را خارج از طریقت معرّفی میکردهاند.
داستان آن شهرت یافتهی به ولایت با جناب سلطان العارفین بایزید بسطامی مشهور است که: حضرتش را گفتند کسی هسـت که از جملهی اولیاست، بایزید با جمعی به استقبال آن ولی شتافت. هنگامی که رسیدند وی آب دهان جهت قبله انداخته بود. بایزید از همانجا وی را ندیده بازگشت، مریدان وی را گفتند که هنوز وی را ندیدهاید، گفت آنکس که آدابی از آداب شریعت را نمیداند از کجا به ولایت رسیده و صاحب سرّ باری تعالی گشته است!
ثبت اینگونه آثار دلالت به اهتمام بیش از حدّ شیخ در ساخت مرید دارد و هم اینکه شیخ مرید را سرخود رها نمیسازد و به خود وانمیگذارد. آنچه که قابل توجّه است اینکه بیشتر این آداب برگرفته از آیات قرآن و روایات رسول خداست که بر سالکان قرائت و انجام آنرا فرض میگیرند.
از رسالهی آداب الصوفیه یا آنچه که برخی ثبت کردهاند آداب المریدین نسخههایی چند در داخل و خارج از کشور موجود است. از جمله یکی رسالهای است که در کتابخانهی ایاصوفیه به خطّ سعدبن محمد الکاتب با شمارهی 4792 موجود است. این رساله گویا به سال 816 تحریر یافته باشد. دیگر نسخهای است که در کتابخانهی مجلس موجود است با شمارهی 1213. سه نسخهی دیگر که مورد توجّه قرار گرفته یکی آن است که در کتابخانهی دانشگاه تهران به شمارهی 774 که میکروفیلم آن موجود است. و آن دو نسخهی دیگر یکی در کتابخانهی حمیدیه به خط معصومبن سهلالله بن الحسین کاشانی است که در سال 745 تحریر شده و شمارهی آن نیز 1447 است. نسخهی آخر در کتابخانهی شهید علی اسلامبولی به خط عبدالمؤمن حافظ شیروانی است که به سال 914 تحریر یافته و ذیل شمارهی 1188 موجود است.
در ابتدای این نسخه آمده است: «هذه رساله من صفت آداب الصّوفیه من تصنیف الشّیخ الکبیر سلطان الطّریق، برهان الحقیقه، امام الشّریعه، مرشد السّالکین و مفضل المحدّثین و سیّد العارفین و شرف المتصوّفین و ملک المحقّقین و محمود العالمین نجم الملۀ و الدّین، المعروف بکبری قدّسالله روحه و نور مضجعه و صنف هذه الآداب علی سبعة ابواب.»
چنانکه ذکر آن رفت، این کتاب دارای هفت باب است که به ترتیب عبارتند از: «الباب الاول فی لبس الخرقۀ، الباب الثّانی در نشست و خاست صوفی، باب سیّم در رفتن خانقاه، باب چهارم در طعام خوردن، باب پنجم در دعوات، باب ششم در سماع، باب هفتم در سفر کردن.»
در باب دوم که دربارهی نشستوخاست صوفی است مینویسد: «باید که به ادب بر سجّاده نشیند و روی به قبله آرد و پای چپ بیفکند و پای راست بردارد و اگر به دوزانو درآید روا باشد و نگذارد که پای برهنه شود، دست برهم نهد و دست در آستین کند و دست زیر نیارد و نگذارد که دست او تا ساعد برهنه شود و در میان جمع پای برهنه نکند و بینی ندمد و آب دهن نیفکند و اگر سرفه آید یا عطسه دست در پیش دهان نهد و در عطسه آواز بلند نکند و آواز فروگیرد و خویشتن را بسیار نخارد و دست به موی و روی بسیار فرونیارد و به سجّاده که بنشیند باید که حقّ آن نگاه دارد و حقّ سجّاده آن است که به ذکر خدای تعالی مشغول باشد و اندیشه کند که طاعت من به درگاه خدای مقبول است یا نه و درنگرد که کدام طاعتی است که به نزدیک خدای تعالی پسندیـدهتر است آنرا به دست گیرد و سخن بسیار نگوید الاّ آنکه ضرورت باشد و در سخن گفتن بسیار دست نجنباند و آواز بلند نکند و حرکات خارج نکند و چون برپای خیزد از پای راست برخیزد و قدم راست در پیش نهد و کفش راست در پای کند و پای چپ برون کند و پای برهنه بر زمین ننهد و در رفتن به خرامیدن و دست جنبانیدن و در راست و چپ و پس ننگرد و سر در پیش افکند و در راه سخن نگوید و در خانقاه قرآن بلند نخواند و به بازار نرود الاّ به ضرورت و در راه ننشیند و از موضع تهمت حذر کند و قدم خویش از موضع نجاست نگاه دارد و به شتاب نرود مگر با جماعتی که بر سر بیمار رود و نرسد که وی را درنیابند امّا به عبادت و تشییع جنازه و نماز جماعت و دیگر نمازها آهسته رود که به هر قدمی که برمیدارد حسنهای در دیوان وی مینویسند.»
رساله السّائر الحائر الواجد الی السّاتر الواجد الماجد
این رساله در حقیقت صورتی از رسالهی گذشتهی شیخ کبری با نام الهائم الخائف من لومۀ الائم است. از آنجا که این رساله به زبان عربی است و همهی افراد توان بهره جستن از آنرا نداشتند از حضرتش تقاضای یک رسالهی پارسی کردند که همان مسائل در آن درج شده باشد تا به استفادهی ایشان نیز درآید. این شد که جناب نجم کبری رسالهی السّائر الحائر را به زبان پارسی و بدان شیوه که الهائم را نگاشته بود نوشت.
این رساله حاوی ده شرط است که جهت سلوک سالکان طرح و بیان شده است که به ترتیب عبارتند از: شرط اوّل طهارت، شرط دوم خاموشی، شرط سوم خلوت دایم و عزلت از خلق، شرط چهارم صوم، شرط پنجم دوام ذکر«لا اله الا الله»، شرط ششم نفی خواطر، شرط هفتم تسلیم و رضا، شرط هشتم اختیار صحبت صالحان و هجران اخوان شرور، شرط نهم ترک خواب و خوابگاه، شرط دهم در خوردن طعام و شراب اسراف نکردن.
از رسالهی السائر الحائر الواجد الی السّاتر الواجد الماجد نسخـههای بسیاری هست که در کتابخانهها موجـود اسـت، نسخـههایی خطی از این اثر مهم نیز وجود دارد که یکی از آنها در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران است با شمارهی 3654 که در سال 1222 با خط نسخ نوشته شده. نسخهی خطی دیگری هست که در کتابخانهی گنج بخش پاکستان است با شمارهی 393890. نسخهی خطی دیگری در کتابخانهی حضرت آیۀالله آقای سیّد شهابالدّین مرعشی است که در یک مجموعهی خطی است به شمارهی 195 که هفتیمن رساله از این مجموعه که در بردارندهی صفحات 117ـ122 است مربوط میشود به رسالهی مورد بحث.
شیخ کبری در ابتدای این رساله پس از حمد باری تعالی و درود بر خاتم انبیاء و خاندان گرامی آن گوهر هستی مینویسد: «پیش از این از این ضعیف، خواص اصحاب معنی که به صورت دورتَرَک بودند و از راه معنی نزدیکتر التماس کردند که کتابی به زبان تازی که روشنترین همهی زبانهاست، تا دستوری بود در راه حق سبحانه و تعالی و شرط و علامت آن جمع کردیم و نام آن کتاب رساله الهائم من لومۀ الائم الطالب بقلبه الهارب بقالبه نهادیم بحمداله تعالی مقبول آمد و مقوّمان دین و شریعت نبوی قبول فرمودند و موافق حال ایشان آمد، لکن جماعتی دیگر که از زبان تازی دورتَرَک بودند و ایشان را با زبان پارسی مؤانست بیشتر بود التماس کردند تا یکی دیگر مانند آن نزدیک به آن تألیف کنیم به زبان پارسی که تلو زبان تازی است و در حلاوت و فصاحت. تا فائدهی عام نیز بود. اجابت کردیم. و بر مهمّات دیگر که بود مقدّم کردیم و نام او را رساله السائر الحائر الواجد الی السّاتر الواجد الماجد نهادیم و در نهادن این نام پنج شش معنی کوشش داشتیم. یکی آنکه: کردِ سائر باید که در راه حق تعالی از راه تمنّا چیزی نتوان یافت. دیگری آنکه: مرد واجد باید از وجد وجدان و موجدت وجود زیرا که تا مرد در وجد نباشد به چیزی نرسد و نیز از راه قال نیکو باشد زیرا که یافتن چون نایـافتن نبـاشد. دیگر آنکه: نام ستّاری او یاد کردیم تا گناهان و خردههای ما را به کرم عفو فرماید. دیگر: نام واحدی او در آخر نام آوردیم تا بداند رونده که آخر راه فنای رونده است در وحدانیّت. و در نام رونده حائر آوردیم و در نام حقتعالی ماجد، زیرا که ماجد مستـحقّ ثناهـای بیحدّ و اندازه باشد و بسیار در آن متحیّر گردد. اکنون باید دانستن که راه رفتن را پیشینیان هشت شرط نهادهاند بعد از مسلمانی تمام و این ضعیف بر آن هشت شرط دو شرط افزودیم تا شود تلک عشرۀٌ کامله.»
شیخ کبری در این رساله برای هر شرطی فوائدی قائل شده است که گاه این فایدهها برای هر شرط به هجده شماره میرسد. مثلاً برای شرط سوم که خلوت دایم و عزلت از خلق است سیزده فایده بدین شرح آورده است:
فایدهی اوّل: نگاهداشت دیده از نظر به شهوت.
فایدهی دوّم: نگاهداشت پای از رفتن به حرام.
فایدهی سوّم: نگاهداشت دست از گرفتن و ستدن از حرام.
فایدهی چهارم: نگاه داشتن گوش از شنیدن حرام.
فایدهی پنجم: سگ نفس را در بند و حبس کردن.
فایدهی ششم: آنکه چون ظاهر بسته شود حواس باطن که درهای غیب است گشاده شود.
فایدهی هفتم: از آزار خلق دور شدن.
فایدهی هشتم: به سلامت گراییدن که: السّلامۀ فی العزله.
برگرفته از مقدإمه کتاب منهاج السالکین از دکتر کاظم محمدی
فایدهی نهم: به روحانیّت تشبّه کردن که ایشان را خلق نبیند.
فایدهی دهم: جمعیّت دل حاصل کردن.
فایدهی یازدهم: بیخ تفرقه از دل برکندن.
فایدهی دوازدهم: اکتساب درجه ظلّ عرش رحمان که: سبعه یظلهم الله فی ظلّ عرشک یوم الاظل الا ظلّه. یکی از ایشان باشد و رجل ذکرالله خالیا ففاضت عیناه یعنی مردی بود که حق تعالی را خالی یاد کند پس آب از چشم او روان شود.
فایدهی سیزدهم: نقوش دنیا و معاملات و دادوستد ارباب دنیا از آیینهی دل دور کردن و چون دل از نقوش دنیا صافی شود نقوش آخرت در او پرتو اندازد و چون صافیتر شود و صفاء تمام یابد وحدانیّت در او پرتو زند چنانکه جان و عقل و هوش ببرد آنگه معرفت حاصل شود و مرد اهل تجلّی شود.